امروز پنجشنبه است .طبق معمول دلم گرفته .................البته از موقعی که تو رو از دست دادم بیشتر دلم میگره . قصد کردم برم زیارت اهل قبور .سر خاک داداشم هم برم .قبرستون پر از جوانهای ناکامی بود که به دیدار خدا رفته بودند .منم سر خاک برادرم گریه کنان نشسته بودم و دوستم من رو دل داری می داد . با داداشم درد و دل کردم .از بی وفایی تو گفتم .از بدی این روزگار و از خیلی چیزهای دیگه .ولی چیزی که دلم رو بیشتر به در آورد مرگ جوانی بود که در قطعه شهدا دفن بود .متولد ۵۸ بود بهتره بگم ۱۷/۴/۵۸ وشهادتش ۲۸/۴/۸۶ بود دکترا داشت .خیلی جوان بود بی مقدمه رفتم سر خاکش و شروع کردم به فاتحه خوندن پدرش هم اونجا بود .جای برادری جوان زیبایی بود .بدون اینکه بخوام شروع به گریه کردن کردم و هر کی رد می شد می گفت : خانم نامزدته یا برادرته .به هیچ کس جواب نمی دادم .لحظه ای که پدرش من رو دید با تعجب بهم نگاه می کرد که من چرا این قدر بلند گریه می کنم .از سر خاک بلند شدم و گفتم خدا رحمتشون کنه . راستش رو بخوای دلم یه لحظه خواست که جای اون جوون می بودم